تبليغاتX
تونل زمان

تونل زمان

به دنبال جایی برای اثباتِ بودنم می گردم ...


تجربه ی تازه ایست

دلهره

       ترس

               دلتنگی ....

انتظار ، انتظار ، انـ تـ ظــــار ....

بهانه 

بهانه های کودکانه ...

پشت سر هم ! اشک، ناراحتی ... ســـ ر  د ر د !

بـــ ی خــوا بــــ ی

آخرش ! آخر خط :

                       تنهایی !


چه سرمایی

چه برفی در وجودم رخنه کرده ...

می باره ، می باره ، مـ ی بـــا ره ...

 گرمای تو هم دوامی نداره ...

                               حتی به اندازه ی زمانی که برای سوختن یک ، فقط یک ، کبریت لازم است ...


دلم چقدر برایت تــ نـــ گ است ... !

بغلم کن ...

نوشته شده در 2011/12/5ساعت 21:52 توسط كيانا| |

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من بک فمنیست هستم.

اولین بار جرقه های فمنیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادربزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.

ذهن پنج ساله ی من نفهمید (هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسرعمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ (شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آنچه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.

او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقنعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هر چه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسرهاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوززنی مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم و الکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد

او حتی نمی فهمد چرا در خانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نادرست.

او نمی فهمد چرا مردش را نمی خواد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسرهای هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود، آنها خرخون لقبش دادند

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعد ها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار (که زن بود) بشنود که پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که " زن ها دست به فرمون ندارند. "

مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دوبرابر آنها موفق شود و دوبرابر آنها پول دربیاورد و آخر هم " زن بی سرپرست " نامیده شود

مجبور شد دوبرابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخرسر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع "مرد" است ..

از همه ی اینها گذشته، نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی به دنیا آمده، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب غیرمنصفانه و زشت را داشته است. او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی و خسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مرد نمی پرسند که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند. خسته است از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن هایی که دوبرابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند

خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضر نیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند

بر او ببخشایید او خسته است از جامعه ای که حتی معنی فمنیست را نمی داند

 

                                                                                                         از شیرین عبادی

 

نوشته شده در 2011/9/18ساعت 21:57 توسط كيانا| |

داشتم دونه دونه آجرا رو می ذاشتم رو هم

داشتم همه چیو دوباره می ساختم

چیزی که می ساختمو دوس داشتم

ازش راضی بودم

ولی تو یه لگد زدی بهش و اونم لگد دومو ...

همه چی ریخت پایین

نه تنها ساختمونم خراب شد، آجراشم شکست ...

می تونم با همین آجرای شکسته واست یه خونه بسازم که عاشقش باشی ، اما دیگه هیچ وقت اون ساختمونی نمیشه که می خواستمش و می تونستی برای زندگی کردن توش از همه چیزت بگذری ...

 

اگه می تونستم یک سال به عقب برگردم، همه چیزو جور دیگه ای می ساختم ، می دونستم باید چی کار کنم ...

ولی نمیشه ! زمان برنمی گرده

 

یعنی میشه همه چی درست شه؟ که هم تو خوشحال باشی و هم من؟ میشه؟

 

دلم گرفته ... داغونم

ولی حتی خودمم نمی دونم چمه ! حتی نمی تونم حرفای دلمو واسه خودم بنویسم، چه برسه به اینکه بخوام با تو درددل کنم ...

نوشته شده در 2011/9/17ساعت 14:3 توسط كيانا| |

تو دیگه  "کیانا"  نیستی !

کیانا که این نبود ! کیانا بال داشت ... کیانا پرواز می کرد

کیانا می فهمید

کیانا درک می کرد

کیانا مراعات می کرد

کیانا خوب بود

کیانا ...

کیانا خیلی خوب بود !

دارم خفه میشم

دیگه تو پوست خودم نیستم

کجا میرم؟

به کجا می رسم؟

منو کجا می بری؟

می خوای بمونم اینجا پیشت؟؟ کنارت باشم؟ با تو باشم؟

باشه ...

هستم ...

همیشه ...

فقط به خاطر تو !

فقط

به خاطر

تو !

.

پ.ن:

از این به بعد ، اینجا تنها جایی از دنیای مجازیه که توش فعالیت دارم و شاید سایه ای از من رو توش ببینین

 

نوشته شده در 2011/8/20ساعت 0:31 توسط كيانا| |

...

اگر یک دفعه همه چیز درست مثل همین بازی به هم می ریخت و تو همین طور که توی مرحله ی اول بودی، می رفتی مرحله ی هفتم و یک دفعه وصل می شدی به پنجم و همین طور بی خود و بی جهت همه ی مرحله ها قاطی می شد، باید چه کار می کردیم؟ اگر زمان خودش با دست خودش می شکست و بعد یادش می رفت تکه هایش چه طور بوده اند، چه افتضاحی می شد. مردم همین طور که داشتند توی خیابان راه می رفتند، یک دفعه پیر می شدند و چند لحظه بعد دوباره جوان می شدند. نه این که همه با هم پیر شوند و همه با هم جوان، جوری که هر کسی ساز خودش را بزند و با بقیه کاری نداشته باشد.

فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می شاشید به خودش. پشت بندش می مرد. بقیه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نم نم شام شان را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی. و بعد همان طور که خیلی عادی بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گار نگه می داشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.

مرد حتما از این که مردن همسر مرحومش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی اصلا چیز مهمی نیست. و تازه گند کار وقتی درمی آمد که برمی گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه های مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی را از دست داده باشد

...

ها می کنم. هیچ اتفاقی نمی افتد. دوباره ها می کنم. یک کمی بخار روی شیشه ی پنجره می آید.

: آخه یعنی چی؟

: یعنی چی نداره؛ اسمش همینه

بخار کم می شود. دوباره ها می کنم

: داره میشه

ها می کنم

: دیدی شد؟

: ببینم؟

دستم را می آورم بالا تا ببیند

: من که چیزی نمی بینم

ها می کنم. بخار بیشتر می شود. درست وسط شهر تار شده

ها می کنم. تارتر می شود

: حالا چی؟

دستم را می گیرم جلوی بخاری که روی شیشه نشسته. شروع می کند یه پلک زدن

: وای چه قد قشنگ!

: دیدی گفتم !

: اینو از کجا بلدی؟

: اینو از اول بلد بودم

: از اول؟

: آره، پس چی!

: چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟

: فکر می کردم می دونی

: داره میره

: نمی ذارم

ها می کنم. زیاد می شود

: هر جایی رو بخوای میشه؟

: آره

با بالش اتوبان را نشان می دهد : " اون جا رو بکن ببینم؟ "

اتوبان را برایش تار می کنم

: این جا هم میشه؟

این جا را ها می کنم. بخار می شود

: اون پارک رو هم بلدی؟

پارک را تار می کنم

: گفتی اسمش چیه؟

: ها کردن

: چی؟

: ها کردن

: چه اسمی! ها کردن

                                                                             قسمت هایی از کتاب " ها کردن"

                                                                            نوشته ی  " پیمان هوشمند زاده "

 

نوشته شده در 2011/8/19ساعت 22:49 توسط كيانا| |

Design By : Night Melody