X
تبلیغات
تونل زمان


تونل زمان

به دنبال جایی برای اثباتِ بودنم می گردم ...

دو حالت می تونه داشته باشه !

1- من تقریبا 2 ماهه که خوابم و دارم یه خواب خوب می بینم و کسی حواسش نیست که بیدارم کنه !

2- من 3 سال خواب بودم و داشتم کابوس می دیدم و حالا یکی با یه لبخند مهربون بیدارم کرده !

و خوب ... اگه حالت اوله که امیدوارم به خواب ابدی فرو برم ! :دی و اگه حالت دومه که ... خدایا شکرت ! :)

همیشه درست موقعی که انتظارشو نداری یه اتفاق خوب تو زندگیت میفته !

درست وقتی که شونه هات آویزونه و با یه قیافه ی اینجوری ( :| ) داری پاهاتو رو زمین می کشی و سعی می کنی جسمتو جا به جا کنی، آره درست همون موقع ... دیــــــــــــنگ ! یه نفر با یه لبخند مهربون ، واست آهنگای عاشقونه میذاره گوش کنی و دست میذاره رو قلبت ! درست مرکزش... اونجا که باید :) 

و تو بعد از اون این شکلی ( :) ) میشی ! صبحا پر انرژی از خواب بیدار میشی، موهاتو مرتب می کنی، پنجره ی اتاقتو باز می کنی و ... بو می کشی ! واو چه هوایی :) 

هیچ چیز تغییر نکرده ، هوا همون هواست، حتی شاید با آلودگی بیشتر ، مردم تو خیابون همونایین که تا دو روز قبل بودن ، ولی از چشم تو ... دنیا انقدر قشنگ شده که دوست نداری با هیچکس تقسیمش کنی :)

درست وقتی به نتیجه می رسی که خدا دوست نداره، یا شاید خدا وجود نداره، یا شاید یه کار بدی کردی که داره تنبیهت می کنه .. همون خدا که باهاش قهر کردی یه هدیه ی باورنکردنی بهت میده و بهت ثابت می کنه که هنوزم عاشقته :) 

یه نفر میاد تو زندگیت که وقتی تو چشمات نگاه میکنه می تونی تمام ذهنشو بخونی ، می تونی تمام حسشو بدونی ! 

یکی که وقتی لبخند می زنه احساس کنی دیگه هیچی از خدا نمی خوای !

یکی که با صداش، با دوست دارم گفتنش ، روحتو قلقلک بده ! 

  وقتی با دستاش دستتو لمس می کنه ساکت بمونی و سعی کنی ذره ذره ی احساسشو حس کنی 

یکی که در لحظه دلتنگش شی ! کل روز باهاش باشی و وقتی پاتو میذاری خونه حس کنی چقـــــــــدر دوس داری که بازم کنارش باشی !

مخاطب خاصم ؛ 

می خوام بدونی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی برام باارزشی ، بیشتر از اونی که فکرشو بکنی لحظه های زندگیمو پر کردی و بیشتر از اونی که بخوای، بهت اعتماد دارم :)

دوست دارم :)

نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/09ساعت 23:37 توسط كيانا| |

بعد از این همه مدت دوباره رو آوردم به تو، تونل زمانم !

فکر کنم زمانی که حرف هامو اینجا می نوشتم بهترین زمان زندگیم بود، چون به آدما اعتماد نداشتم که واسشون حرف بزنم ... فقط تو بودی تونل زمانم !

این روزها خیلی گیجم تونل زمانم

فکرم مشغوله، به اینکه کجام و بین چه جور آدمایی دارم زندگی می کنم

آدما بد شدن تونل زمانم!

قدر خوبیتو نمی دونن، وقتی خوب و صادقی دوستت ندارن، ترجیح میدن یک سیاست مدار قدرتمند باشی تا یک دختر ساده و بی ریا !

ترجیح میدن بهشون پشت کنی، ترجیح میدن به قولی "تحویلشون نگیری" تا اینکه مهربون باشی و هر لحظه آماده ی کمک کردن

من نمی خوام عوض بشم تونل زمانم !

اگر تمام دنیا هم باهام بد باشه برام مهم نیست تونل زمانم، می خوام من همون آدمی باشم که روزی آرزو داشتم کنارم باشه؛ عاشق بی قید و شرط زندگی و زمان ! کسی که هیچ چیز جز صداقت براش ارزش نداشته باشه

می خوام همون آدمی باشم که دل کسی رو نمی شکنه!

می خوام "خوب" باشم تونل زمانم... هر چقدر هم که دیگران بد باشند !

حتی اگر تنهاترین تنهای دنیا هم باشم می خوام خوب باشم، تا نکند 1 درصد روزی، ثانیه ای، لحظه ای، دل کسی رو بشکنم و گونه هایش را خیس کنم ...

خلاصه بگم تونل زمانم !

روزهایم این گونه میگذرند ...

نوشته شده در شنبه 1392/05/12ساعت 19:3 توسط كيانا| |

9 روز از تولدم گذشت !

و من هنوز منتظرم ...

نمی دانم آن روزی که هر روز انتظارش را می کشم چه روزیست ! نمی دانم چه می خواهم ! نمی دانم منتظر چه هستم ! نمی دانم .. نمی دانم !!!

فقط می دانم که در مناسبت های خاص دنبالش می گردم ! مدتی می شود که زندگیم در انتظار چیزی گنگ می گذرد !

شاید 10 ماهی است ... 25 بهمن پیدایش نکردم، 1 فروردین هم نبود ! 30 تیر هم گذشت ... و 9 روز پیش ! آن هم گذشت !!!

شاید آن روز خاصی که دنبالش می گردم بی مناسبت باشد ! مثلا سه شنبه ی دو هفته ی بعد ! یا همین فردا ....

گیجم ! ته دلم چیزی را گم کرده است ....

شاید خودم باشم ! شاید هم تو باشی ...

شاید "ما" باشد (!!)

نمی خواهی چیزی بگویی؟


نوشته شده در شنبه 1391/07/29ساعت 19:43 توسط كيانا| |

سه شنبه هایم قرمز شده است! تعطیل تعطیل ...

تعطیلی معنیش این نیست که فقط سر کلاس نمیرما ! نه !

بالاتر از این حرف هاست

کلاس تعطیل، کار تعطیل، دوست تعطیل، فکر تعطیل، غذا تعطیل ....

و این گونه سه شنبه هایم به باد فنا می رود و مغزم تعطیل تر از آن است که بتوانم فکری برایش بکنم !!!

ترجیح می دادم سر کلاس سنگین دینامیک با استادش که منو شدیدا یاد مستربین میندازه بشینم، یا سر کلاس آمار مهندسی که استادش تمام وقت با 2 متر و 10 سانت قد در کلاس قدم می زند و وقتی از کنارم رد می شود نگاه جدی اش خنده بر لبانم می خشکاند... اما سه شنبه ها در خوابگاه روی تخت دراز نکشم و در و دیوار را نگاه نکنم !

و حتی دریغ از یک مساله ی جذاب که فکر تعطیلم را مشغول کند !

الان هم دستانم تعطیل تر از آنند که تایپ کنند ! در همین حد هم اضافه کاری بود برایشان ...


نوشته شده در سه شنبه 1391/07/11ساعت 10:18 توسط كيانا| |

برام اس ام اس اومد :


حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست، که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!

با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن، که انتظار تمام شدنش را نداشتم!

و تمام که شد فهمیدم، باز هم قهوه می خواهم؛

حتی، تلخ تلخ


نوشته شده در یکشنبه 1391/07/02ساعت 17:33 توسط كيانا| |


Design By : Night Skin